سلام
سلامی یه روانی و سادگی نسیمی که از ساحل می وزد.سلامی به بزرگی تمام لحظه های که نبودنترا فریاد کشیدم و تو نشنیدی.سلامی به گرمی حرارتی که از تنهایی سوزاندم و تونبودی..
سلامی به
زیبایی رویاهایت که لحظه به لحظه در آغوش کشیدمشان.سلامی به سفیدی تمام گچ های سفیدی که بر
تمام خاطرات سیاهمان کشیدم و تو ندیدی..سلامی به زیبایی بخششی که به تو هدیه کردم و نفهمیدی..
سلامی به خمیدگی قامتم که زیر بار بایدها و نبایدها شکسته شد و تو....
می دانم که می شناسیم..خوب خوب.البته شاید تو از پا افتاده چون من زیاد داشته باشی..ولی من هم از
پا افتاده ام هم به خاک افتاده ...این است تفاوت من با دیگران.
دستی بر آیینه غبار گرفته می کشم و به خودم نگاه می کنم...گاه می اندیشم ..از من من دیگر چیزیباقی نمانده وتمام من من شده تو.
وای کدامین دست می تواند این چنین بر خاک افتاده ای را بلند کند و به پا خیزاند؟؟؟
کدام صدا..کدام نگاه..
مگر چیزی هم میبینم؟؟ مگر صدایی هم می شنوم؟؟
میدانی من زلیخای پیرم..منتظر معجزه یوسف...
کدامیک از این لحظه ها که سپری می شوند..مژده آمدنت را خواهند داد؟؟؟
راستی بگو می آیی یک روز ..یک شب...یا یک بعد از ظهر دلگیر ؟؟؟
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
میدانی
دیگر
نیا
به گمانم خیالت از تو وفادار تر است..خیالت مرا نمی آزارد..خیالت مرا نمی رنجاند...خیالت برایم بایدو نباید نمی گزارد.خیالت اما و اگر ندارد..خیالت لحظه ای هم تنهایم نمی گزارد..خیالت معنی ترس را
نمی فهمد..راستی خیالت منطق هم ندارد...خیالت از عرق کردن دستهایش بین دستانم ناراحت نمی
شود..خیالت فریاد نمی زند...خیالت از بدنم ایراد نمی گیرد..خیالت از چهره سیاهم خجالت نمی کشد
خیالت آزادانه با من می خندد..می خورد..قدم می زند..به رنگ نارنجی وسط اتش زل می زد..راستیخیالت آواز هم می خواند...پس چه حاجت .....؟؟؟
میبینی؟؟؟
بتی که ساختی یک روز جایت را خواهد گرفت..یه روز باورهایمان چنان جلوی چشمانمان قد
می
کشند که دیگر یادمان میرود این افسانه بود یا واقعیت؟؟
پس بیا تا فاصله هامان از نبودنمان برای یکدیگر بت نساخته...بیا تا فاصله ها جوانند...بیا دوست خوبمبیا..
nini
من کیم؟
هیچ یادت می آید مرا
جایی مرا دیده ای
آری !!!
من همان غریبه ام که زود آشنا شد
من همان بوسه ی سبزم
که کنار خال رنگینی درج شده
من همانم ٬ یادت آمد؟
من همانم ٬ همکلاس آسمان
دوست تقدیر ٬ دشمن سرنوشت
عاشق باران
یادت آمد؟
من همانم که امید
در فراسوی وجودش پرپر می زد بی رنگ
من همانم که طلوع
از غم دیدارش زودتر سرخ می شد
من همانم ٬ یادت آمد؟
من همانم که دل پروانه
از غم هجرانش به تپش می افتاد
من همانم که عطرش
غم دیوانگی گلها را سر و سامان می داد
یادت آمد؟
همه می شناسند مرا
اگرم یادت نیست
من همانم
هیچکس
یادت آمد؟
**************

سلام به تو ای مهربانترین
سلامی به گرمایی تمام گلهای سرخ

سلامی به زیبایی صداقت اولین سلام
من همانم که همیشه می خواندم
((منم من مهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش ،نغمه ناجور
نه از رومم ،نه از زنگم
همان بی رنگ بی رنگم
بیا بگشای در
بگشای دلتنگم))
مرا به خاطر اوردی
می دانم که میشناسیم
تو همان قاصدک آشنایی هستی
که مرا خواندی
هیچ یادت هست مرا چه می خواندی
نه !یادت هست
تو به من گفتی
نامم پیاو آور نور است

به خاطر آوردی؟
حالا دیگر بار دیدمت ای دوست
این بار هم برایم پیام آور صلح و دوستی هستی
این بار هم نگاهت زیباست
کلامت شیواست
و از همه مهمتر
دلت اینجاست.

تو آمدی بار دیگر و من خواندمت
من برای تو نوشتم
این حس زیبا را دوست دارم
تورا نیز دوست دارم
می دانم
شاید این بار، دوباره ، شاید
قصد سفر کنی
ولی من با
خاطرات
تو دلخوشم
من اینجا می مانم
پشت همان دریاهایی که مشیری خواند
توی قایق آن

من در خانه دوست سهراب
در کوچه باغ تنهایی نیما
من همانجام
من همان جا منتظرم
نه،
اشتباه نکن
من نمی خواهم رنگ غم در نگاه زیبایت باشد
من خیال سفر ندارم
گفتم اگر رفتی، بدانی
من
کجایم
شاید روزی ، دوباره،بعد سفر چند ساله ات
دنبالم بگردی
ولی کاش دیگر.....دوباره
........
آخه تو به من گفته بودی
تا توهستی از تنهایی شبها نهراسم
توو به من گفته بودی
از پرواز پرنده ها نهراسم
تو به من گفتی
از تیک تیک ساعتها
نهراسم
اگر تو هم
مرا......
ای وای ، راستی
اگر........
هیس حرف نزن
به فردا نیاندیش
به آخرش
فردا را به فردا بسپار
صفحه کاغذ هنوزم سفید مانده و قلم را انقدر در دستان چرخاندم

تا انگشتان اسیب دیده
هنوزهم نگاهم به دیوار سفید روبه روست
هنوز هم تنها صدایی که سکوت خانه را می شکند
صدای تیک تیک ساعت است

ساعتها و ماهها ست که در این سکوت مانده ام
و هنوزهم من از فردا می ترسم

هنوز هم از تاریکی شبها می ترسم
هنوزهم از پرواز پرنده ها می ترسم
شاید باورت نشود غریبه
ولی من هنوزهم از خودکشی ماهیها می ترسم
من هنوزهم از نگاهها غریبه می ترسم

من از کلامهای خیلی زیبا می ترسم
هیس .....
تو هیچ نگو
.....چون من..........
انگار هنوزم به دنبال کسی می گردم تا کوله بار خستگیهایم را به دوشش بگذارم
آنقدر بارهای مرا به دوش کشیدی که زبانم قاصر است
گاه احساس می کنم شانه هایت خمیده شده
سفید ی موهایت
چروکهای صورتت
شاید اگر من نبودم
تو هم الان جوان و شاداب مانده بودی
..........
آخ اگر نبودی تو.....
اگر نبودی که من حتی یارای بودن و ماندن را نداشتم.
خوشحالم از با تو بودن و با تو ماندن
چه زیباست با تو خواندن
برای تو خواندن
از تو خواندن
چه زیباست که تو را به نام دوست بخوانم
هیچ یادت هست
هیچ یادت هست زمانی که خواندمت چه غمی بر دریای چشمانت نشست
یادت هست گفتی فقط دوست؟
و الان سالهاست که به همین نام می خوانمت و تو
دیگر هیچ نمی گویی
آیا هنوز هم دوست داری تا دوست بخوانمت؟؟؟؟
روشنک
یه روز خدا یک گلی رو از بهشت به زمین فرستاد
و به اون گفت روی زمین برای خود نقطهای پیدا کن تا همونجا منزلگاه تو باشه
گل از اون بالا منطقهای رو دید زرد رنگ،
سرزمین وسیع و پهناوری بود
پیش خودش گفت من همینجا میمونم
رو به خدا کرد و گفت:
خدایا منو همینجا قرار بده
خدا گفت گل من اینجا مناسب تو نیست؛
گل گفت خدایا خودت به من گفتی انتخاب کن و من هم اینجا رو انتخاب کردم
خدا گفت:
نه همین که گفتم
گل نالید که خدایا تو دل منو آزردی
چرا با من این کار رو کردی
کره زمین میچرخید و گل نظارهگر زمین بود
ناگهان گل منطقهای رو دید آبی
رنگ آبی که از بالا برق زیبایی داشت
زیبایی و برق رنگ آبی
دل گل رو با خودش برد
گل گفت خدایا من اینجا رو میخوام
خدایا من و همینجا پایین بزار
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
گل گفت خدایا چرا منو اذیت میکنی چرا به من سخت میگیری
تو دل منو گل آفریدی
شکننده و عاشق و حالا مدام دل عاشق منو میشکنی
چرا اون چیزی که بهش علاقهمند میشم و عاشق رو از من دور میکنی
خدا گفت همین که گفتم؛
و کره زمین همچنان میچرخید
گل گریه میکرد و با چشمان گریان به زمین نگاه میکرد
دلش گرفته بود
خسته شده بود
دوری اون دوتا سرزمین خیلی اذیتش میکرد
به طوری که از خدا آرزوی مرگ میکرد.
دوست داشت زود منزلگاهی رو پیدا کنه
دیگه براش هیچی مهم نبود عشق مهم نبود، فقط یه چیز مهم بود
دیگه خسته شده بود دوست داشت سریع جایی رو پیدا کنه و توش منزل کنه
ناگهان چشم گل به سرزمینی افتاد سبز و زیبا
گل پیش خودش فکر کرد و گفت
عجب جایی چقدر اینجا سبزه
سبز مثل برگهام
مثل ساقهام
حتما اینجا جای منه
خدا میخواسته من اینجا باشم که نگذاشته او دو مکان قبلی بمونم
آره بابا جای من اینجاست
گل عاشق و دل دادهتر از گذشته شده بود
عاشقتر از گذشته
رو به خدا کرد و گفت خدایا فهمیدم چقدر دوستم داری
تو همین رو میخواستی
خدایا منو اینجا قرارم بده
زود باش دیگه طاقت ندارم
خدا گفت گل من اینجا هم مناسب تو نیست
جای دیگهای رو انتخاب کن
گل گریه کرد و گفت:
خدایا چرا با من اینکار رو میکنی
من گلم دل منو نشکن
خدایا من با تو قهر میکنم
خودت برام جایی پیدا کن
تو برای خواستههای من اهمیتی قایل نیستی
خدا گفت: به من توکل می کنی؟
گل گفت: هر کاری دوست داری بکن.
خدا دست گل رو گرفت و در تاریکی شب او را در جایی گذاشت.
گل از بس گریه کرده بود خوابش گرفت
و ندید که خدا او را کجا گذاشت.
گل خواب بود که نوری ملایم به چشمش خورد
آروم چشماش رو باز کرد
تا چشماش رو باز کرد
دونه دونههای آبی خنک ریخت روی صورتش
گل خیلی تشنه بود
تشنه تشنه
با قطرههای آب تشنگیش رو بر طرف کرد
با آب چشماشو شست
وقتی چشماش بازتر شد
دید پیر مردی مهربان با وجدی که توی چشماش فریاد میزد
داره گل رو نگاه میکنه
گل اطرافشو نگاه کرد
خدا اونو گذاشته بود توی یه باغچه کوچک
توی خونه یه پیرمرد تنها
پیر مرد خدا رو شکر کرد
که گلی زیبا توی خونش در اومده
گلهای دیگه به گل تازه وارد سلام گفتن و از اون استقبال کردن
گل عاشق رو به آسمون کرد و به خدا گفت:
خدایا منو توی این باغچه کوچک گذاشتی
من لیاقتم این بود
یا اون سرزمینهای قشنگی که دیدم
این بود اون سرزمینی که به من وعده داده بودی
خدا گفت:
اولین جایی رو که دیدی اسمش بیابان بود
جایی که توش آب نیست و خاکش داغه داغه
تو اونجا بیش از چند دقیقه طاقت نمیآوردی و میمردی
گل گفت:
خوب اون سرزمین آبی چی بود
خدا گفت:
اون قسمت دریا بود
دریا پر آبه
آب شور
تو اونجا خفه میشدی و می مردی
گل گفت خدایا
اون سرزمین سبز رنگ که هم جنس و رنگ خودم بود چی؟
خدا گفت:
اسم اون سرزمین جنگله
جنگل پر از درختهای بلند و تو هم رفته هست
تو گلی هستی کوچک که احتیاج به آفتاب داری
وجود اون درختهای بلند به تو اجازه نمیداد که آفتاب بخوری
تو بدون آفتاب خشک میشدی و میمردی
گل گفت:
اینجا کجاست
خدا گفت:
اینجا باغچه کوچک پیرمردیه که به تو میرسه
آبت میده، کود برات میریزه، مواظب حشرههای موذی روت نشینه ...
گل گفت: خدایا پس چرا تو منو آنقدر عاشق کردی
چرا اونجاها رو به من نشون دادی
خدا گفت:
همه اینها بخاطر این بود که بفهمی و کاملاً درک کنی که من چقدر تو رو دوست دارم
اگر از اول میآوردمت اینجا این قدر که الآن میدونی دوست دارم اون موقع نمیفهمیدی
من تو رو اونقدر دوست دارم که دلم نمیخواد تو سختی بکشی
اگر توی صحرا میمردی صحرا هم از مرگ تو غمگین میشد و دل مرده میشد
من هم به خاطر تو هم بخاطر صحرا این کار رو نکردم
صحرای منم قشنگه پر از زیباییهاست
اگر تو توی دریا میمردی هم دریا ناراحت میشد هم ماهیهای توی دریا
تو خودت میدونی چقدر دریا قشنگه و زیبا
اگر توی جنگل میمردی جنگل از قصه دق میکرد و خشک میشد
اونوقت تمام حیوانها هم میمردن
حالا میبینی من همه شما رو دوست دارم
گل و دریا و صحرا و هر چیزی که توی دنیاست
همتون زیبا هستین و زیبا
گل گفت خدایا منو ببخش تو چقدر مهربون هستی و ما چقدر نادون
اما یه چیزی روی گل مونده بود
رنگ گل از داغ عشق سرخ سرخ شده بود.
سرخ سرخ.